بخش چهارم)
اگر بخواهى دوّمین نفر یعنى موساى کلیم(علیه السلام) به تو معرفى مى کنم، آن گاه که عرضه داشت: پروردگاررا! به آن چه به من از نیکى عطا کنى نیازمندم، به خدا سوگند! موسى(علیه السلام)غیر از قرص نانى که بخورد از خدا نخواست; زیرا وى (از زمانى که از مصر فرار کرد و به سوى مدین آمد) از گیاهان زمین تغذیه مى کرد تا آن جا که بر اثر لاغرى شدید و تحلیل رفتن گوشت بدن او رنگ سبز گیاه از پشت پرده شکمش آشکار بود.
و چنان چه بخواهى سوّمین نفر داوود ـ که درود خدا بر او باد ـ صاحب «مزامیر» و قارى بهشتیان را به تو معرفى مى کنم; او با دست خویش از برگ درخت خرما زنبیل مى بافت و به دوستانش مى گفت کدام یک از شما حاضر است این ها را براى من بفروشد، از بهاى آن قرص نان جویى تهیه مى کرد و تناول مى نمود.
و اگر بخواهى (نمونه دیگرى از) زندگى عیسى بن مریم ـ که درود خدا بر او باد ـ را برایت بازگو مى کنم; او سنگ را بالش خود قرار مى داد; لباس خشن مى پوشید; غذاى ناگوار مى خورد; نان خورش او گرسنگى، چراغ شب هایش ماه، سر پناه او در زمستان مشرق و مغرب زمین بود (صبح ها در طرف غرب و عصرها در طرف شرق رو به آفتاب قرار مى گرفت) میوه و گل او گیاهانى بود که از زمین براى چهارپایان مى روید; نه همسرى داشت که او را بفریبد و نه فرزندى که (مشکلاتش) او را غمگین سازد; نه مالى داشت که او را به خود مشغول دارد و نه طمعى که خوارش کند; مرکبش پاهایش بود و خادمش دست هایش!
بخش پنجم)
(تو اى مسلمان)، به پیامبر پاک و پاکیزه ات(صلى الله علیه وآله) تأسّى جوى; زیرا در او سرمشقى است براى آن کس که مى خواهد تأسّى جوید و رابطه اى است عالى براى کسى که بخواهد به او مربوط شود، محبوب ترین بندگان نزد خدا کسى است که به پیامبرش تأسّى جوید و در پى او گام بردارد. او به اندازه نیاز از دنیا بهره گرفت و هرگز تمایلى به آن نشان نداد. اندامش از همه مردم لاغرتر و شکمش از همه گرسنه تر بود. دنیا (از سوى خدا) به وى عرضه شد، ولى آن را نپذیرفت. او مى دانست چه چیزى مبغوض خداست؟ آن را مبغوض مى شمرد، چه چیز نزد خدا حقیر است آن را حقیر مى دانست و چه چیز نزد او کوچک است آن را کوچک مى دید. و اگر در ما چیزى جز محبّت به آن چه مورد خشم خدا و رسولش مى باشد، و نیز بزرگ شمردن آن چه خدا و رسولش آن را کوچک شمرده اند وجود نداشته باشد، همین امر براى مخالفت ما با خدا و سرپیچى از فرمانش کافى است!
بخش ششم)
پیامبر(صلى الله علیه وآله) روى زمین (بدون فرش) مى نشست و غذا مى خورد و با تواضع، همچون بردگان جلوس داشت، با دست خود پارگى کشف خویش را مى دوخت و با دست خود لباسش را وصله مى زد. بر مرکب برهنه سوار مى شد و (حتى) کسى را پشت سر خود سوار مى کرد. پرده اى بر در اتاق خود دید که در آن تصویرهایى بود. همسرش را صدا زد و فرمود: آن را از نظرم پنهان کن که هر زمان چشمم به آن مى افتد به یاد دنیا و زر و زیور آن مى افتم. به این ترتیب با قلب خود (و تمام وجودش) از زر و زیور دنیا روى گردان بود و یاد آن را در وجود خود میراند و دوست داشت زر و زیور آن همواره از چشمش پنهان باشد; مبادا از آن لباس فاخرى براى خود تهیه کند و دنیا را قرارگاه خویش پندارد و امید اقامت در آن را داشته باشد; در نتیجه آن را از جان خود بیرون راند و از قلب خود دور ساخت و از دیدگانش پنهان نمود (آرى،) چنین است آن کسى که چیزى را مبغوض مى دارد و نگاه کردن و یادآورى آن را نیز مبغوض مى شمرد.
بخش هفتم)
در زندگى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) امورى است که تو را به بدى ها و عیوب دنیا راهنمایى مى کند; چرا که او و نزدیکانش در دنیا گرسنه بودند، و یا این که او (در پیشگاه خدا) مقام و منزلتى بس عظیم داشت، زینت هاى دنیا از او دریغ داشته شد; بنابراین هر کس باید با عقل خودش بنگرد که آیا خدا با این کار پیامبرش را گرامى داشت یا به او اهانت کرد؟ اگر کسى بگوید: خدا با این کار (گرفتن زخارف دنیا از آن حضرت) به او اهانت نموده ـ سوگند به پروردگار متعال ـ که دروغ گفته است; دروغى بزرگ و اگر بگوید: او را گرامى داشته پس باید بداند که دیگران را (که غرق زینت هاى دنیا هستند) گرامى نداشته است; چرا که دنیا را براى آن ها گسترده و از مقرّب ترین افراد به خودش دریغ داشته است; بنابراین (کسى که مى خواهد سعادتمند شود) باید به پیامبر خود تأسى جوید، گام در جاى گام هایش نهد و از هر درى که او داخل شده وارد شود و الا از هلاکت (و گمراهى) ایمن نخواهد بود; زیرا خداوند، محمّد ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ را نشانه قیامت و بشارت دهنده بهشت و بیم دهنده کیفر قرار داده است. او با شکم گرسنه از این جهان رحلت کرد و با سلامت (روح و ایمان) به سراى دیگر وارد شد. او تا آن زمان که از جهان رخت بر بست و دعوت حق را اجابت کرد سنگى روى سنگ ننهاد (و خانه محکمى براى خود نساخت) چه منّت بزرگى خدا بر ما نهاده که چنین پیشوا و رهبرى به ما عنایت کرده، تا راه او را بپوییم و قدم در جاى قدم هاى او نهیم. به خدا سوگند! آن قدر این پیراهنم را وصله زدم که از وصله کننده آن شرم دارم (تا آن جا که) کسى به من گفت: چرا این پیراهن کهنه را دور نمى افکنى؟ گفتم: از من دور شو. صبحگاهان، رهروان شب را ستایش مى کنند! (و فرداى قیامت وضع ما روشن مى شود).